feed-image

گفت و گو


porkareh100.jpg
مصطفي پركره جانباز قطع نخاعي آسايشگاه امام خميني
esfandeghe22.jpg
مرتضی امیری اسفندقه
motevaselian.jpg
سردار آزاده احمد متوسليان
rahimian.jpg
حجت‌الاسلام والمسلمين "محمدحسن رحيميان"
showthumbnail.jpg
فهيمه صابري
profesor-mohamad.jpg
محمد لگنهاوسن
almasi100.jpg
جهانگير الماسي
borji-6321.jpg
رضا برجي
niroomand-100.jpg
محمد حسين نيرومند
mahdavi-100.jpg
مجتبي مهدوي
hamraah-100.jpg
ابوالفضل همراه
nezaamzadeh-100.jpg
حجت الاسلام و المسلمين "محمد علي نظام زاده"
delshadi.jpg
غلامرضا دلشادي
nezaamzadeh-100.jpg
حجت الاسلام و المسلمين "محمد علي نظام زاده"
rahimian-100.jpg
محمد حسن رحيميان
شناسه خبر:4743 پنج شنبه, 16 ارديبهشت 1389 16:35 چاپ نسخه چاپی
پست الکترونیکی ارسال به دوستان
بچه های جنگ

جنگ با همه نعمت های خدائی اش، جنگ هشت ساله ما، که یک دفاع جانانه علیه خود پرستی های روانی  ظالمانی چون آمریکا و اسرائیل و گروهک های سر سپرده اش در داخل و خارج بود.
خارج از تآمین های ادبی اش که کمتر به آن پرداخته شده « اضطراب ناشی از جنگ است» چیزی که من و بیشتر همرزمان، زخمی ام با آن درگیر هستیم؟
بی خوابی، ترس مجهول و ناشناخته، هنگام خواب، افسردگی، بغض، اندوه، غم و دلتنگی و فراق، پرخاشگری، دلشوره و دلواپسی، در اول صبح که از خواب بلند می شوی، انگار وسط معرکه جنگ قرار داری و پشت خاکریزی و صدای شنی های تانک، و فریاد بچه ها، عراقی ها... عراقی ها، شیمیائی،! شیمیائی، زدن..!

همهمه ای در جان و روانت! باز صدای غرش تانک و فریاد پاتک و ضجه و ناله و صدای الله اکبر و یا زهراء و جیغ رزمنده ای از شانه خاکریز و تانک تانک تانک، غرش کاتیوشا، خمپاره و کالیبر و تک تیر انداز های عراقی، وسط غبار ناشی از شنی های تانک، باز فریاد پاتک و فرار...تک و پاتک...

این ها رو هر صبح که از خواب بیدار می شوی در روح و دل و جانت می شنوی، یه دلشوره و دلواپسی و...

کم کم با باز شدن آفتاب شکفتن ت، هم آغاز می شود. تازه می فهمی جنگ سال هاست که پایان گرفته اما تو انگار همین چند لحظه پیش خمپاره خورده ای و یه گلوله وسط سینه ات را شکافته، از درون می سوزی و روح ات را ذوب می کند. انگار همه جای بدنت را مین کار گذاشته اند دم به دم منفجر می شود. تو حالا خودت که بچه جنگی، میدان مین نا منظمی! به گوشه دلت که فکر کنی یه والمری منفجر می شود.!

انگار همین الان تو را عقب تویتا انداخته اند و به سوی رنج می برند و تا بفهمی که این دردها پایان ندارند. و باز هر صبح دنیای تازه ای را تجربه می کنی!!؟

باید بفهمی که وجود داری و مانده ای درین دیاررنج  که از صبورترین ها باشی!

باید حالیت بشود روزی که مثل دیروزت نیست. امروز است باز!

دلت می خواهد یه نفر باشد که دلداری ات بدهد! بگوید اینها یه مشت توهم هست. تیغی نیست، جیغی نیست، هق زدن و بیهوشی، خس خس سینه و  سرفه و درد...! دردی نیست، رنجی نیست، بغضی نیست، اصلا بگوید اینها که حس می کنی وجود ندارند و آن قدر او را باورش داشته باشی که درد ها را دیگر باور نکنی، بعد می فهمی همه چیز مثل یه خواب بوده، مثل یک خواب را می ماند....!

درد هست و هست و هست، تو باید مرد راه باشی و بر تحمل ت بیفزائی، بچه جنگ که گله درد را ندارد. اما یک چیز های هست که روح انسان را می گدازد. وگرنه مرد صبور که نمی نالد، باید تو بدانی که بفکر چیزی خارج از تحملت نباشی، تا روح ات گداخته نشود. تا مهر باشد، انس باشد و خدا باشد تو باشی همه چیز را رها کنی، فقط و فقط دلت را به آنجا که رفقایت سکنی گزیده اند قفل بزنی،

خودت باشی و خدا، بفهمی که خدائی هم هست و تو فقط برای رضای خدا درد می کشی رنج می بری میمیری و زنده می شوی، زنده می شوی تا بمیراند تا زنده بگرداند! خدایت، تو را ای دلباخته کوی عشق!

حالا صبح است و با هر قدم که بر می داری درد ناشی از ترکش های جنگ روح ات را ذوب می کند. درد جنگ نیست، که روح ات را گداخته، پس چیست این پنهان درد؟

تکیه می کنی به دیوار و رهگذری زیر چشمی نگاهت می کند. سرت را پائین می اندازی و فکر می کنی؟

سوار تاکسی می شوی و هنوز درگیر جنگ و پاتک و درد هستی، راننده صدای موسیقی نا به هنجاری را پشت گوشت می ترکاند. درد ناشی از صدای وحشتناک موسیقی راننده عوضی، وجودت را ذوب می کند. یک بوگیر  مزخرفی هم وسط آینه اش گذاشته تا نفس ات را بند بیندازد.

موسیقی برای چاپلوسی و برای خانم جنترمنی که کنارش، روی تک صندلی به عنوان مسافر نشسته، که خود آن زن جنتر من هم براش خوش آیند نیست، عذاب آورست و چاره ای جز تحمل ندارد.راننده عوضی صدای ناهنجار موسیقی را زیاد می کند. زیاد می کند. بو گیر هم دارد. انگار تاکسی اش را با توالت خانه اش اشتباه گرفته، تو سرت دارد از درد می ترکد و نفس ات دارد! داری خفه می شوی! با کوچکترین اعتراض راننده از ماشین پرتت می کند وسط پیاده رو بعد تو اگه نتونی جلوی خودت را بگیری مجبوری با گوشی همراهت محکم بکوبی وسط شانه راننده بعد دادگاه و دستنبد و جریمه نقدی و مهر عدم تعادل روحی روانی و چه و چه و چه ، آخر ای .... این مرد به اصطلاح موجی قهرمان سر زمین توست! اگر او نبود که گردن تو الان زیر پوتین های ذلت بود. عراق را ببین افغانستان را امریکا مگر دلش به حال مردم عراق سوخته، کجا دلش برای افغان ها سوخته، اصلا طالبان را او طالبان کرد. آمده است پوتین هایش را به تو نشان بدهد، تانک هایش را ادوات جنگی اش را آمده است بگوید که من حاکم مستبد جهان هستم. آمده است بگوید من کنار گوش تو پشت درهای تو هستم. مگر او دلش به حال تو سوخته، آمده که تحقیرت کند، عراق را ببینید، افغانستان را..!

حالا دغدغه ما چیست؟ که مشکل با قطع شدن دارو و درمان به بچه جنگ حل می شود

روزی ده نفر جلوی مرا می گیرند من چه بگویم به آنها مگر چقدر آنها عمر دارند، همه دارند می روند، ما جای که را تنگ داریم، یکی داد بزند که بچه های جنگ جایش را تنگ داد؟

توی اداره که نمی تواند حرفش را بزند ....

زیاده خواه هست...

دارو هایش را که  کل هوم همه قطع شد... برگه اعزام روی دست قطع شده اش...

هزینه درمان بستری و درمان ... درمان منتفی ...

زنش که تحملش را ندارد..

همسایه ها که زنگ می زنند 110

باید تصمیم بگیری یکراست روانه دارشفاء.... «صدرا» پشت تور ها ...

با آن تخت های عهد دوغ! همان بوق خود مان، والله نزد خدا جرم دارد.!

جانباز ها مگه چند سال دیگه عمر دارند....!

« دیاررنج  قفسی تنگ به وسعت دنیا»

یا برو سرت رو بکوب به سنگ قبر مزار رفقات که نخبگان الله ماشالله، کشفیات کردند. مزارش را عین گورستان های غرب، بی روح... پایت پیش پای دل هر مادر شهید داده که می رسد داغ دلش تازه می شود....

یا برو یه گوشه دنج خفه شو بمیر برای خودت(p.t.s.d) جنگ به همین سادگی ...

یا برو بیمه ایران یه سبیل گنده نشسته نگاهت می کند، اول تو را با آن وضع آشفته با یک دزدی که از روی دیوار پائین افتاده اشتباه می گیرد و خوب حق هم دارد تا به حال سرو کارش با تصادفی ها و آتش سوزی و ازین دست بوده، خورده به یه حادثه غیر مترقبه که معلوم نیست کدام فیلسوف دانشمند طرحش را بدون ذره ای کارشناسی نوشته و چه کسی سودش را برده، بعد تو به آن مرد سبیل گنده که دارد آدامس هم می جود، تازه به او می فهمانی که بچه جنگی و  جانباز و آواره دارو  او هم بدون کلمه ای با تو حرف بزند، نسخه برگ دومش را نگاه می کند، گوشی تلفنش هم براه، دور مبلغی را خط می کشد، داروی تو که همه تخصصی است. شده هفتاد هزار و هفتصد تومان، مبلغ فرانشیز و حق فنی ات هم شده هزار صد تومان، بعد با رنگ قرمز، دور فرانشیزت را خط می کشد. می گوید برو هر وقت پنجاه هزار تومان شد، همه نسخه هات رو بیار، تو دلت کلی ذوق می کنی، که دیگه دست خالی بر نمی گردی؟ او هنوز آدامس می جود و با گوشی همراهش حرف میزند. باز به او می فهمانی که ای آقا اینکه بیشتر است از هفتاد هزار تومان، او کمی بعد جلوی دهنی گوشی همراهش را چفت می کند و به تو می گوید. ما فقط فرانشیز دارو را تقبل می کنیم. دارو های شما تخصصی است، فرانشیز شما شده هزار و صد تومان، اون هم باید پنجاه هزار تومان بشود. بعد تو سرت گیج می رود، دور برت را نگاه می کنی، ای وای کلی جانباز با دفترچه درمانی شون پهن شدن گوشه دیوار  وامونده اند چه کنند. تند بیرون می زنی!  می روی بنیاد شهید... واویلاء اینجا چه خبره؟

بعد می فهمی که همه چیز مثل یک خواب را می ماند! حالا جواب زنت را چه بدهی که خرجی زندگی ات را دارو خریده ای، می روی یکراست مزار شهداء پیش پای دل رفقات، چه می تونی بکنی؟ کلی همنشینی دل و روز گاری با هم سپری کردی! حالا او باید جور دلت را بکشد.

یکی دیگر سر مزار شهداء نشسته، از رفقای عملیات محرمه، یه چشم هم ندارد، یه دستش هم قطع شده، پای دردش که می نشینی؟ متوجه اوضاع دلخراش ش میشوی؟ برگه اعزامش براه ... جیبش خالی... حالش خراب، کجا ببرد این همه دلخوشی ها را ... آمده است با رفقای شهیدش خوشی هایش را قسمت کند.

به همین سادگی ما کلهوم همه خوشیم. نه دیواری فرو ریخته، نه شیبشه ای شکسته، نه دلی، همچی آرومه، آروم آروم. از کنار یک جدول فاضلاب که رد می شوی، سرت گیج می رود و دفترچه درمانی ات سر می خورد توی آب گندیده ای که معلوم نیست دارد به کجا می رود. بیخیال برگه اعزام درمانی ات بستری ات دفترچه ات می شوی! بگذار گم بشود درین آب گندیده تا تو روح ات پاک بماند ....

بعد به آینده فکر می کنی؟ چی رو  بفروشی و دارو های مورد نیاز( سرترالین و گابا پنتین و حالی پریدون ) از بازار  آزاد! ببخشید یعنی دارو خانه آزاد بخری، بری گورت را گم کنی باز یه کنج تلخ و زنت بهت گیر بده که کدام قبرستان بوده ای، تو تو چی داری که به زنت به بچه ات بگی؟ او که دردش درد تو نیست...!

این ها قصه نیست. واقعیت های تلخ جنگ است. که به آنها پرداخته نمی شود. کاش آنها که جامه برای قتل ندا پاره کردند، یک کلمه هم برای درد بچه های جنگ، مگر از وطن پرستی حرف نمی زنند. مگر شعار انسان دوستی نمی دهند. بابا این ها برای چه آینده ای جنگیدند. ما هم برای سو استفاده های مزدوران خارج از مرز ها همین بی بی سی کذاب دروغ گو .... که بعد در برنامه زنده بهت زنگ بزنند و ازت بخوان حرف بزنی که چی؟ یه دروغ گوئی!  کی دلش برای بچه های جنگ سوخته؟ والله دروغ می گن!

بچه های جنگ بمیرند وطن شان را نمی فروشند.

این ها را گفتم که بدانید بچه های جنگ تکه های گم شده تاریخ تو هستند. چشم هایت را بگشاه...

تنهائی بعد بغض و اشک و کنج خلوت و تلخ می شوی و یکی پرسید چرا بچه های جنگ خیلی سخت با آدم دم خور می شن و همین که  فتح شون کردی، یه عالمه دردسر، میخوان از سر و کول آدم بالا بروند خوب بچه های جنگ یه عدم اعتماد نسبت به امروز خود دارند. ایجاب کارم بر خورد نزدیک و جمع آوری تاریخ جنگ است. امروز به بردار موسی... جانباز پاسدار قطع پا... اهل ولایت،احوال پرسی و این حرف ها، خیلی وقت بود ندیده بودمش.. گفتم راستی موبایلت رو بده.. یه هماهنگی و یه مستند تلویزونی، موسی در دم اعتراضش بلند شد... برای چی؟ برای کی؟ الا ماشالله دارن حرف می زنند. ما که حرفی برای گفتن نداریم.. کی باشیم که حرفی برای گفتن داشته باشیم از چی بگیم از دنیا پرستی تجملات و تعلقاتش....

مگر حرفی هم فهمیده می شود از جنگ که گفته شود...

من گفتم وظیفه ما این است که تاریخ را در خاک دفن نکنیم

باید گفت: شاید برای ده ها قرن دیگر شاید آن روز ها مردمی بیایند که محتاج تاریخ جنگ باشند و امروز یک تکلیف است. اگر نگیم ننویسیم خیانت است، پای خیانت که میاد بچه ها تسلیم می شن بعد راضی شد من مجبورم کلی برم رو اعصابشون تا بیارمشون جلوی دوربین و کلی تک و پاتک تا راضی به حرف زدن بشن.

بیشترشون هم فقط به صرف اینکه دارن برای یک همرزم حرف می زنند و گرنه قصد خود نمائی ندارند. بچه های جنگ بسختی اعتماد می کنند. اگر خودت اهل جنگ رفته نباشی بعید است راضی شوند پای دلت بنشینند. بیش از صدها رزمنده را تست گرفته ام دیدم همه از نظر روحی دچار (PTSD) جنگ هستن و عدم درک آنها از طرف جامعه خاص و عام... بچه های جنگ همه شون موقع حرف زدن به زمین نگاه می کنند. آنها در مقابل خدا، خودشان را شکسته اند. سر بلند نمی کنند که مباد خود پرستی را در خود راه بدهند.

جنگ هشت ساله ما هشت سال بندگی و عبودیت خالص خدا بود، در اطاعت پذیری از اصل ولایت، اگر رزمنده ای از فرمانده اش اطاعت نکند شکست می خورد. امروز راه روشن ما اطاعت از ولایت امر است.

همین ولایتمداری درد های جنگ را می کاهد. چرا که رهبرمان خود سرآمد جانبازان هست.

تاریخ جنگ همه اش که وسط معرکه جنگ نبوده، .... کاش .... بگذریم؟ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به نقل از وبلاگ"آخرین دوران رنج"

 
نظرها
آقاشاهي: رزمنده عزيز موفق باشيد . (دوشنبه, 07 تير 1389 08:39)
مهدی یاحقی: بچه های جنگ را ولایتمداری بچه جنگ نموده وهمه بی ولایت هیچند. (شنبه, 29 خرداد 1389 11:54)

نظر خود را وارد نمایید